نویان برای ایرانیان

اطلاع رسانی کنید و مطلع شوید

 
  • افزایش اندازه متن
  • اندازه پیشفرض متن
  • کاهش اندازه متن
صفحه اصلي داستان گذر از تونل

گذر از تونل

ایمیل پرینت PDF
امتیاز کاربران به این مطلب: / 4
ضعیفعالی 

داستان کوتاه «گذر از تونل» اولين بار ششم آگوست 1955 در نشريه نيويورکر به چاپ رسيد و دو سال بعد درکتاب «رسم عاشقي» که مجموعه‮اي از داستآن‮هاي کوتاه دوريس لسينگ بود، تجديد چاپ شد. تم داستان يکي از مسائل بسيار مورد علاقه لسينگ است: تقابل فرد با مفروضات مسلم زندگي و تلاش براي نيل به کمال.
قهرمان داستان، جري، پسر يازده ساله‮اي که در آستانه گذر از کودکي به جواني است، به همراه مادرش در کشوري بيگانه تعطيلات تابستاني اش را سپري مي کند. يک روز به هنگام شنا با چند پسر بزرگتر از خودش برخورد مي کند. پسر بزرگها از معبري زير زميني که‮از اينسوي صخره به سوي ديگرش راه دارد با شنا عبور مي کنند. پسر که در ابتدا قادر به عبور نمي شود حس شکست و سرخوردگي پيدا مي کند و بعد با تمرين بيشتر و با وجود خطر غرق شدن از معبر عبور مي کند . اين موفقيت حس استقلال از مادر و اعتماد به نفس را براي وي به‮ارمغان مي آورد.

برگردان: شهريار گلواني

در نخستين بامداد تعطيلات، پسر جوان انگليسي سر پيچ جادة ساحلي ايستاد و به خليج وحشي صخره‮اي چشم دوخت. ساحل شلوغي که‮از سال‮ها پيش خيلي خوب با آن آشنا بود. جلوتر از او مادر کيفي با نوارهاي روشن در يک دست داشت و دست ديگرش را که در زير نور آفتاب بسيار سپيد مي‮نمود، به نرمي تکان مي‮داد و قدم مي‮زد. پسر نگاه ناراضي خود را از بازوي سپيد و لخت مادر به سوي خليج چرخاند و در پي او راه خود را از سر گرفت.
مادر که متوجه غيبت پسرش شده بود تصميم گرفت براي يافتن‮اش نگاهي به‮اطراف بياندازد. بعد از ديدن پسر با لحني نگران گفت:
- آه ، تويي جري!
بعد لبخندي زد و ادامه داد:
- عزيزم چرا دوست نداري بامن بيآيي؟ نکنه دوست داري ...
از اين‮که به خاطر گرفتاري‮هاي شخصي از علايقي که پسرش ممکن بود پنهاني در دلش پرورده باشد و او نسبت به‮ان‮ها بي توجه بوده ، قلباً احساس گناه کرد شد. پسر با لبخند حاکي از پريشاني و پوزش کاملا آشنا بود. پشيمان
از کردة خود شروع به دويدن از پي مادر کرد و درهمان حال برگشت و از روي شانه نگاهي به طبيعت وحشي انداخت. همة صبح ضمن بازي در ساحل به‮اين قضيه مي‮انديشيد.
صبح روز بعد، وقتي طبق معمول زمان شنا و حمام آفتاب رسيد، مادر پرسيد:
- جري ، نکند از اين ساحل حوصله‮ات سر رفته؟ دوست داري جاي ديگري بروي؟
جري بيدرنگ، به‮دور از هرگونه ميل قاطع به دوري از مادر، با لحني سلحشورانه پاسخ داد:
- آه ، نه !
 اما وقتي داشتند از جاده سراشيبي پايين مي‮رفتند گفت :
- دلم مي‮خواهد بروم و صخره‮هاي پايين را تماشا کنم.
مادر موافقت کرد. صخره‮ها به نظر سرکش و وحشي مي‮آمدند و جنبنده‮اي به چشم نمي‮خورد. اما اضافه کرد:
اشکالي نداره جري .
 اما بعد از اينکه‮از تماشا سير شدي به ساحل بزرگ بيا و يا مستقيماً به ويلا برگرد.
 مادر دور شد. اينک بازوان سپيدش در نتيجة گردش زير آفتاب ديروز به سرخي ميزد.نزديک بود به دنبال مادر بدود چون نمي‮توانست تنها رفتن او را تحمل کند. اما اين‮کار را نکرد.
البته مادر هم پيش خود مي‮انديشيد که پسرش به حدي بزرگ شده که بتواند مواظب خودش باشد.
- آيا لازم است او را اين‮همه وابسته به خود نگهدارم ؟ نبايد فکر کند که حتماً بايد هميشه پيش من باشد. بايد بيشتر دقت کنم.
زن بيوه بود و پسر يازده ساله تنها فرزندش بود. مصمم بود حد ميانه را نگهدارد، نه مالک مطلق اش باشد و نه در محبت کردن مضايقه کند. با نگراني به سوي ساحل اش براه‮افتاد.
جري وقتي ديد مادرش به ساحل اختصاصي خودشان رسيده‮از سراشيبي صخره ها به طرف خليج براه‮افتاد . از جايي که‮او ايستاده بود ، ميان صخره‮هاي قرمز- قهوه‮اي پايين ،چشم اندازي از حرکت امواج آبي متمايل به سبز با حاشية سپيد ديده مي‮شد. هر چه پايين‮تر مي‮رفت متوجه شاخابه‮هاي خشن، صخره‮هاي تيز و گسترة سنگ‮هاي کوچک پوزورويه ترد و شکنندة آن‮ها مي‮شد که به رنگ ارغواني و آبي مايل به تيره در آمده بودند. با جست‮وخيز و دوان دوان فاصله چند ياردي مانده به خليج آبهاي سفيد و کم عمق کنارة ساحل را طي کرد و خود را به بازوان نرم آب سپرد و شروع به شنا کرد. پسر شناگر ماهري بود و شناکنان به سرعت از روي شن‮ها درخشان گذشت و به سمت صخره‮هايي که چون هيولاهايي بيرنگ در ميان دريا سر از آب بدر آورده بودند رفت و بعد در درياي واقعي بود. درياي گرم که جريانات خنک زيرسطح آب رآن‮هايش را قلقلک مي‮داد.
وقتي به‮اندازة کافي از ساحل دور شد برگشت و نه تنها خليج کوچک را در دوردست ، بلکه سنگ پوزهايي را که بين خليج و ساحل بزرگ قرار داشت تماشا کرد. روي سطح آب نوازشگر شناور ماند و به مادرش چشم دوخت. مادر آن‮جا بود. نقطه‮اي زرد رنگ زير چتري که به نظر مثل قاچي از پرتقال مي‮رسيد. پسر با احساس امنيت از اين که مادرش آن‮جا بود به ساحل بازگشت اما ناگهان حس کرد که تنهاست.
در لبة دماغة کوچک آنسوتر از سنگ پوزها اين‮جا و آن‮جا صخره هايي بودند که چند پسر داشتند روي آن‮ها لباس‮هايشان را در مي آوردند. پسرها لخت از صخره ها پايين آمدند. پسر انگليسي به‮طرف آن‮ها شنا کرد اما فاصله‮اش را به‮اندازة کافي از آن‮ها حفظ کرد. آن‮ها از ساحل دور بودند و کاملاً برنزه شده بودند و به زباني حرف مي‮زدند که درکش براي پسر امکان نداشت. احساس با آن‮ها بودن و يکي از آن‮ها بودن وجود پسر را فرا گرفت. شناکنان کمي جلوتر رفت. پسرها برگشتند و با چشمان ريزو تيره شان که سرزندگي از آن مي باريد به‮او نگاه کردند. بعد يکي از آن‮ها لبخندي زد و دست تکان داد. همين حرکت کافي بود. در چشم به هم زدني شناکنان پيش آن‮ها رفت و روي يکي از صخره‮ها در کنارشان قرار گرفت. لبخندي از سر هيجان و نوميدي بر لب داشت. بچه‮ها شادمانه به‮او خوشامد مي‮گفتند. کم کم مي‮کوشيد بر لبخند هيجاني حاکي از عدم درک زبان آن‮ها فايق آيد. بچه‮ها فهميدند که‮او فردي خارجي است که‮از ساحل اختصاصي خود دور شده‮است. خواستند که بي‮خيالش شوند اما او خوشحال بود. با آن‮ها بود. آن‮ها از بالاي صخره ها به پايين شيرجه مي‮رفتند و بعد از فرو رفتن در عمق آبهاي آبي دريا بالا مي آمدند و دوري ميزدند و از صخره بالا مي‮آمدند و منتظر مي‮شدند تا نوبت‮شان بار ديگر فرارسد.از نظر جري آن‮ها پسر بزرگ بودند . در واقع مرد شده بودند. جري شيرجه زد و آن‮ها نگاهش کردند. و بعد وقتي دوري در آب زد و از صخره بالا آمد تا در نوبت خود قرار بگيرد آن‮ها جا برايش باز کردند و به‮اين ترتيب در جمع آن‮ها پذيرفته شد. او با اعتماد به نفس و غرور بار ديگر شيرجه زد.
کمي بعد پسري که‮از همه بزرکتر بود خودي نشان داد و به داخل آب شيرجه زد و بالا نيامد. بقيه تماشا مي‮کردند. جري که ديد پسر از آب بيرون نيامد شروع به‮ايما و اشاراتي کرد تا به‮آن‮ها هشدار بدهد. اما آن‮ها با بي‮تفاوتي نگاهش کردند و بعد دوباره چشم به‮ آب دوختند. بعد از مدتي نسبتاً طولاني پسر از آنسوي صخره‮از آب بيرون آمد و با فرياد پيروزي نفس حبس شده را با سرو صدا بيرون داد. بلافاصله بقيه شيرجه زدند. دريک لحظه، صبح مملو از شادي و نشاط بچه ها شد. بعد فضا و سطح آب خالي از سر و صدا شد اما در زيرآب جنب و جوش ادامه داشت.
جري شيرجه زد و به جمع شناگران زير آب پيوست. ديوارة سياه صخره را در زير آب ديد و به‮ان دست ساييد وبلافاصله به سطح آب برگشت. ديوارة صخره حايلي بود که‮از پشت آن مي توانست اطراف را ببيند. کسي را نديد. در زير آب سايه روشن هاي اندام شناگران محو شده بود. آنسوتر از ديوارة حصارگونة صخرةکي يکي از آب بالا آمدند. جري فکر کرد که‮آن‮ها حتماً از سوراخ يا حفره‮اي در صخره گذشته‮اند. دوباره شيرجه رفت. پايين آبهاي شورغير از ديوارة صخره چيزي نديد.وقتي به سطح آب آمد بچه ها روي صخرة شيرجه نشسته بودند و آماده دور بعدي مي شدند. جري ناراحت از شکست خود به‮انگليسي داد زد:
- به من نگاه کنيد.
 و مثل توله‮اي نادان شروع به حرکات عجيب و پاشيدن و مشت زدن به‮آب کرد.
بچه‮ها با نگاهي تحقيرآميز به‮او نگاه کردند . او تحقير و ناراحتي را مي‮شناخت. وقتي در آن‮جام کاري موفق نمي‮شد و مي‮خواست توجه مادرش را جلب کند با اين نوع نگاه ناراحت کنندة مادر مواجه مي شد. احساس مي‮کرد شرم شکست چون رد زخمي پنهان نشدني در چهره‮اش نمايان است . نگاهي به پسرهاي بزرگتر از خود انداخت و داد زد:
- بن ژور ! مرسي! ارور!موسيور، موسيور!
 در همين حال گوشهاي خود راگرفت و با دست تکان داد.
آب داخل دهانش شد. سرفه کرد و زير آب رفت و باز بالا آمد. بچه ها روي صخره بودند و بعد هوا پر از بوي بچه‮هايي شد که شيرجه مي‮زدند. به نظر مي‮رسيد با کم شدن وزن بچه ها صخره بالاتر مي آيد. بعد صخره زير آفتاب گرم تنها ماند. جري شروع به شمردن کرد:
- يک، دو ، سه ...
وقتي شمارش به پنجاه رسيد وحشت کرد . با خود انديشيد الان همة بچه ها در حفره هاي پر آب صخره گير افتاده و در حال غرق شدن هستند. با رسيدن به عدد صد، به‮اطرافش که ‮احدي در آن به چشم نمي‮خورد نگاه کرد و نوميدانه خواست تا در خواست کمک کند. جري سرعت شمارش را زياد کرد گويي اين کار باعث مي‮شد بچه‮ها زودتر به سطح آب برگردند. در آن صبح آبي و خلوت هيچ چيز مثل شمارش او را وحشتزده نکرده بود. بارسيدن شمارش به صد و شصت آبهاي اطراف صخره مملو از بچه‮هايي شد که يکي پس از ديگري همچون وال‮هاي قهوه‮اي سر از آب بدر آوردند. بچه ها بي آنکه نگاهي به‮او بياندازند به سوي ساحل شنا کردند.
جري از صخره شيرجه بالا رفت و روي آن نشست. گرما و سختي صخره را زيرآن‮ها احساس مي‮کرد. در ساحل بچه ها لباسهايشان را جمع مي کردند و به طرف سنگ پوزة ديگري مي‮رفتند. آن‮ها مي‮خواستند از او دور شوند. جري فرياد کشيد ، داد زد و دستهاي مشت شده‮اش را روي چشمهايش گذاشت و شروع به گريه کرد. کسي نبود که‮او را ببيند پس تا آن‮جا که مي توانست گريه کرد.
بنظرش رسيد که زمان زيادي طي شده‮است ، شناکنان تا جايي رسيد که مادرش را ديد. هنوز آن‮جا زير چتر پرتقالي رنگ دراز کشيده بود. شناکنان به سوي صخره بزرگ بازگشت. با خشم و عصبانيت از آن بالا رفت و به داخل آبي دريا شيرجه رفت . پايين و پايين‮تر رفت و به ديواره صخره دست کشيد اما شوري آب مانع از آن شد که چشمها را کامل باز کند و آن را ببيند.
به سطح آب بازگشت و شناکنان به ساحل برگشت و به ويلا رفت و منتظر مادرش شد. بزودي مادرش در حالي‮که کيف نواري و بازوي برهنه‮اش را به‮ارامي تکان ميداد سلانه سلانه به ويلا بازگشت. جري با لحني شکست خورده و ناراحت گفت:
- عينک شنا مي خواهم.
مادر نگاهي آرام و کنجکاو به‮او انداخت و گفت :
- باشه عزيزم.
- همين الان مي خواهم . همين الان.
 و آنقدر اصرار کرد تا مادر به همراه‮او به فروشگاه رفت. به محض خريدن عينک غواصي جري طوري آن را از دست مادر قاپيد که گويي مادر قصد دارد آن را براي خود نگهدارد و بلافاصله‮از سراشيبي جادة منتهي به خليج روان شد.
جري خودش را به صخره مورد نظر رساند و بعد از زدن عينک شيرجه زد. فشار آب تسمة عينک را شل کرد . جري مي‮دانست که بايد تا پايين صخره شنا کند، به سطح آب آمد ،عينک را محکم کرد، هواي کافي داخل شش‮ها کشيد و پايين رفت . حالا مي توانست همه چيز را ببيند. گويي چشمهايش ديگر آن چشمهاي سابق نبودند. مانند چشمهاي ماهي، بي آن‮که آب شور ناراحت‮اش کند همه چيز را شفاف و واضح مي‮ديد.
شش يا هفت فوت پايين تر ، سنگ و شنهاي کف دريا شفاف و درخشان بودند. دو جسم خاکستري رنگ گرد و درازشبيه سنگ نمک و تنه چوب بيحرکت آن‮جا افتاده بودند. آن‮ها دو ماهي بودند که تکاني خوردند و چرخي زدند شبيه رقص و دوباره سرجاي اول خود برگشتند. آب دريا در بالاي ماهي ها موج برداشت، گويي سنگي به‮ آب انداخته باشند. باز ماهي‮هايي به‮اندازه ناخن انگشت به رقص در آمدند و از لاي پاهايش عبور کردند. در يک لحظه‮احساس کرد در دريايي از نقره شناور است‮. صخره بزرگي که بچه ها از آن عبور کرده بودند اصلاً معبري نداشت . بنابر اين براي پيدا کردن تونل مجبور بود پايين‮تر برود. چندين بار از آب بيرون آمد . شش‮هايش را پر هوا کرد و به پايين رفت. چندين بار سطح صخره را براي يافتن گذرگاه نوميدانه وارسي کرد. بعد در يکي از جستجوها وقتي زانويش را به سطح صخره مي‮زد، پايش در حفره‮اي فرو رفت. تونل را يافته بود.
به سطح آب برگشت. دنبال تکه سنگي گشت که بتواند از صخره جدا کند. تکه‮اي سنگ بزرگ از صخره را کند و آن را برداشت و شيرجه زد. سنگ مانند لنگري او را به کف دريا رساند. به محل حفره‮اي که پايش در آن فرو رفته بود رسيد . حفره سوراخي غيرمعمول و تاريک بود. ته حفره ديده نمي شد. دوباره سنگ لنگر خود را برداشت و کوشيد با استفاده‮از وزن آن داخل حفره شود.
مجبور بود با سر داخل حفره شود. شانه هايش اجازة عبور نمي‮دادند. شانه‮هايش را از سويي به سوي ديگر حرکت مي‮داد. و تا کمر خود را داخل حفره کرد. تمي توانست چيزي ببيند. چيزي نرم و چسبناک به دهانش خورد. فلاخن سياهي جلوي صخرة خاکستري در مقابلش بود. وحشت سراسر وجودش را پر کرد.فکر کرد هشت پاست. در حالي‮که خود را به عقب مي کشيد نگاهي به‮اطراف انداخت . گياهان بي خطري را که دهانه تونل را پوشانده بودند کنار زد ، شنا کنان خود را به‮افتاب سطح در يا رساند و رهسپار ساحل شد. روي صخرة شيرجه دراز کشيد. نگاهي به چاه‮ابي پايين انداخت.مي دانست که بايد راهي از تونل، معبر، گذرگاه و يا هرچي که هست به ‮آن‮سوي صخره پيدا کند.
قبل از همةادگرفت که بايد نفس اش را کنترل کند. دوباره باسنگي ديگر در دست شيرجه زد. به‮اين ترتيب بدون هيچ تلاش اضافي خود را به کف دريا رساند. شروع به شمارش کرد ...يک ، دو ، سه ...حرکت خون را در سينه‮اش احساس مي کرد. پنجاه و يک ...پنجاه و دو...سينه‮اش درد گرفت . به سطح آب برگشت و نفسي تازه کرد. ديد که خورشيد پايين آمده‮است. سريعاً به ويلا برگشت و مادر را ديد که داشت غذا مي‮خورد. مادر تنها چيزي که پرسيد اين بود :
- خوش گذشت؟
و جري پاسخ داد:
- خيلي.
تمام شب خواب غار آبي را ديد و صبح به محض خوردن صبحانه به خليج رفت.
آن‮شب دماغش به شدت خون افتاد. ساعتها زير آب مانده بود تا حبس کردن نفس در سينه را تمرين کند و حالا احساس ضعف و سرگيجه مي کرد.مادر گفت :
- عزيزم اگه جاي تو بودم دست از اين کار مي کشيدم.
روز بعد و روزهاي بعد جري تمرين حبس نفس مي کرد ،گويي تمام زندگي و آينده‮اش به‮اين کار بستگي داشت. شب دوباره دماغش خون افتاد طوري که مادر اصرار کرد روز بعد باهاش برود. دردآور بود که روزش را بدون تمرين حياتي اش هدر دهد اما چاره‮اي نداشت و در ساحلي که فکر مي کرد مال بچه کوچولوهاست گذراند . ساحلي که مادرش مي توانست بدون احساس خطرزير آفتاب دراز بکشد. اين ساحل مال او نبود.
روز بعد بدون اجازه گرفتن از مادر و بدون اينکه مادرش متوجه غلط يا درست بودن موضوع شود به ساحل خودش رفت. در طي استراحت در يافت که شمارش نفس را بالا برده‮است . بچه‮هاي بزرگتر براي عبور از تونل تا صد و شصت مقاومت کرده بودند و او از سر ترس اعداد را تندتر مي شمرد. احتمالاً حالا اگر مي کوشيد مي توانست از تونل عبور کند. اما هنوز نمي خواست امتحان کند. با مقاومتي آگاهانه بي‮صبري کودکانه‮اش را کنترل مي کرد. در عين حال در کف دريا روي سنگ‮هايي که‮از بالا آورده بود دراز مي کشيد و مدخل تونل را بررسي مي کرد. تا آن‮جا که مي توانست سوراخ سنبه هاي آن را شناخته بود. خصوصا اينکه قبلاً فشار سنگها را بر شانه هاي خود احساس کرده بود.
وقتي مادر حضور نداشت در ويلا کنار ساعت مي نشست و زمان را محاسبه مي کرد. حالا با غرور مي توانست نفس را تا دو دقيقه حبس کند بدون اينکه چندان احساس ناراحتي کند. کلمه دو دقيقه سفر مخاطره‮اميزي را که ضرورتا در انتظارش بود نزديکتر مي کرد. چهار روز بعد مادرش سر صبحانه گفت که بايد به خانه برگردند. يک روز قبل از ترک ويلا بايد کار را تمام مي کرد. با خودش گفت : حتي اگر به قيمت جانم تمام شود اينکار را مي کنم.اما دو روز قبل از حرکت شان روز پيروزي دچار خونريزي شديد بيني شد. طوريکه با احساس سرگيجگي مثل گياهي دريايي روي صخره دراز کشيد و جوي باريکي از خون را که‮از صخره به دريا مي‮ريخت نظاره کرد. ترسيده بود. با خود مي انديشيد ممکن است در تونل سرگيجه‮اش بيشتر شود و در تونل گير بيافتد و بميرد .سرش را زير نور آفتاب تکان داد .کم مانده بود تسليم اين افکار شود. فکر کرد به خانه برگردد و تا تابستان سال بعد صبر کند حتماً تا آن زمان به حد کافي بزرگ مي شد و مي توانست از تونل عبور کند.
حتي بعد از اينکه فکر کرد تصميم‮اش را گرفته‮است، متوجه شد که روي صخره نشسته و به‮اعماق دريا چشم دوخته‮است و مي‮دانست که درست در همين لحظه بعد از اينکه خونريزي بيني اش قطع شود و سرش کمي از درد و دوران آرام بگيرد ، تلاشش را خواهد کرد. اگر الان اين کار را نکند ديگر هيچ‮وقت نخواهد توانست. ترس ولرز او از دو وحشت موازي بود ، ترس از عدم توانايي در امتحان کردن و ترس از تونل طولاني زير صخره ! حتي زير آفتاب نوراني صخرة حايل بسيار طولاني و سنگين به نظر مي آمد. هزاران تن سنگ و صخره روي جايي که‮او قرار بود از آن عبور کند قرار داشت. اگر آن‮جا ميمرد احتمالا تا سال آينده که پسربزرگ‮ها از آن‮جا عبور مي‮کردند و اسکلت او را مي يافتند کسي از مرگش خبردار نمي شد.
 عينک غواصي‮اش را به چشم زد و بندهايش را محکم کرد و از خلاة آن مطمئن شد. دستهايش مي‮لرزيد. سنگين‮ترين سنگ را انتخاب کرد، حالا نصف بدنش در خنکاي آب قرار داشت نصف ديگر بدنش زير آفتاب داغ بود. بار ديگر به آسمان صاف نگاه کرد، شش‮هايش را يکي دو بار از هوا آکند و خود را رها کرد تا به عمق برود. شروع به شمارش کرد. گوشه هاي سنگ را گرفته بود و همچنانکه قبلاً هم فکرش را کرده بود در حفره فرو رفت. شانه‮هايش را تکان مي‮داد و با پاهايش خود را به جلو مي‮راند. به‮زودي به محوطه بازتري رسيد. بدنش آزاد شده بود. در حفرة صخره‮اي مملو از آب زرد مايل به خاکستري رها بود. آب او را با فشار به طرف سقف حفره مي‮راند. سنگهاي سقف حفره تيز بودند و پشتش را درد مي آوردند. هر چه تندتر با دستهايش خود را جلو مي‮کشيد و از پاهايش به عنوان اهرم استفاده مي‮کرد. سرش به جسمي تيز و سخت برخورد کرد و درد وجودش را آکند. پنجاه ، پنجاه و يک ، پنجاه و دو...چشمانش جايي را نمي‮ديد. و وزن آب و صخره بر رويش قرار داشت. هفتاد و يک ، هفتاد و دو...هنوز شش‮هايش درد نمي‮کردند. احساس مي‮کرد مثل بادکنکي در هوا شناور است . شش‮هايش راحت بودند اما سرش قدري گيج مي‮رفت. بدون وقفه به سقف تيز و باريک حفره فشرده مي شد. دوباره به ياد هشت پاها افتاد. با خود گفت نکند حفره مملو از گياهاني باشد که‮او را گير بياندازند. از سر نگراني با فشار خود را جلو کشيد . سرش را دزديد و شروع به شنا کرد. دستها و پاهايش گويي در آبهاي آزادند و براحتي حرکت مي کردند.حتما حفره گشادتر شده بود. انديشيد بايد تندتر شنا کند و مي‮ترسيد نکند حفره تنگ تر شود و يا سرش ناگهان به سنگي برخورد کند.
صد ، صد و يک ... آب روشنتر مي‮شد. حس پيروزي وجودش را آکند. شش‮هايش کم کم به درد ميآمدند. چند ضربة بيشتر ...حالا بايد از حفره خارج شود . تندتند مي‮شمرد. صد و پانزده و کمي بعد ، که به نظر سالي رسيد، باز هم صد و پانزده.آب اطرافش آبي گوهرگون بود. بالاي سرش شکافي را ميان صخره ديد. نور خورشيد از ميان آن مي تابيد وصخره سياه و تميز تونل را نمايان مي کرد. از سياهي تونل اندکي مانده بود. توش و توان خود را از دست داده بود. طوري به شکاف صخره در بالاي سرش نگاه کرد که گويي به جاي نور هوا در آن جريان دارد و آرزو کرد کاش مي‮توانست دهانش را در شکاف بگذارد و با تمام وجود آن را به درون خود بکشد. يکصد و پنجاه ... صدايي در درونش اين عدد را تکرار کرد اما اين شماره را خيلي قبل به زبان آورده بود. بايد از آن تاريکي عبور مي کرد و گرنه غرق مي شد. سرش گيج مي‮رفت و درد شديدي ريه هايش را مي آزرد. صد و پنجاه ...صد وپنجاه ... اين عدد چون پتکي مدام بر سرش مي کوفت. نوميدانه بر هر گوشه‮اي از صخره چنگ مي انداخت و خود را جلو مي کشيد و آب تيره را پشت سر مي گذاشت . حس کرد دارد مي ميرد. هشياري اش را از دست داده بود. در مرز ناهوشياري کامل ، بطور غريزي براي نجات دست و پا ميزد. دردي ناشناخته و عظيمي در سرش پيچيد . و بعد انفجار نور سبز تاريکي را شکافت .حرکت دستها و پاهايش او را به درياي آزاد رساند.
به سطح آب رسيد . سرش خارج آب بود و مثل ماهي نفس نفس ميزد. ناي شنا و رساندن خود را به صخره نداشت.احساس مي کرد زير آب خواهد رفت و غرق خواهد شد. بعد با تلاشي غريزي به صخره چنگ زد و خود را بالا کشيد. دمر روي آن افتاد و تند تند نفس کشيد. چشمانش سياهي مي‮رفت و چيزي نمي ديد. خون چشمانش را گرفته بود و بشدت مي سوخت .بندهاي عينک غواصي را پاره کرد و مشتي خون به دريا ريخت. خون از دماغش جاري شده بود و محفظه ماسک را پر کرده بود.
مشتي از آب شور و خنک دريا برداشت و بيني اش را شست. قادر به تشخيص شوري آب و مزه خون نبود. بعد از مدتي ضربان قلبش آرامتر شد و نور چشمانش را باز يافت. بلند شد و نشست. پسرهاي بومي‮را ديد که با فاصلة نيم مايل به شيرجه و شنا مشغول بودند. دوست نداشت پيش آن‮ها برود. تنها چيزي که مي خواست برگشتن به خانه و استراحت بود.
بعد از مدت کوتاهي ، به ساحل رسيد و به آرامي ‮راه ويلا را در پيش گرفت. خود را در بستر رها کرد و به خواب رفت . با صداي پايي که‮از مسير منتهي به ويلا به گوشش رسيد از خواب بيدار شد. مادرش برمي‮گشت. با عجله به حمام رفت. دوست نداشت مادرش او را با چهره‮اي خونين و رد پاي اشگ ببيند. از حمام بيرون آمد و مادر را با چهره‮اي بشاش و خندان در ورودي ويلا ديد.
  مادر دستش را روي شانة برنزة جري گذاشت و گفت:
  - صبح خوش گذشت؟
 - اوه، عالي ، ممنون.
- چرا رنگت پريده و بعد بانگراني و ناراحتي پرسيد:
 - سر ِتو کجا زدي؟
- چيز مهمي نيست ، حالا يه جايي خورده ديگه.
مادر به دقت نگاهش کرد. پسر با چشماني خسته و بي حال چيزي را از او پنهان مي کرد. نگران شد. بعد با خود گفت :
-کولي بازي در نيار . جري مي‮تونه مثل ماهي شنا کنه ، هيچ اتفاقي براش نمي افته
نشستند تا ناهارشان را بخورند.
جري بي مقدمه گفت:
- مامان ...مي تونم حداقل دو دقيقه ، سه دقيقه زير آب بمانم.
- جدي ميگي عزيزم؟ به نظرم نبايد ديگه ‮اين‮کارو انجام بدي...واسه‮امروز شنا کردن کافيه
مامان آماده بود تا اگه جري مخالفت کرد باهاش کل کل کند اما جري بلافاصله تسليم شد. رفتن به خليج اصلاً برايش اهميت نداشت.